تبليغاتX
دوباره چشم میگذارم...شاید برگردی!
سلام بر همه دوستان
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط وحید محمدرضاپور  | 

 

 

اگر اینجا بنشینی                                  

تازه می فهمی که

هیچگاه نخواهد آمد

و یا آنقدر دیر

که سهراب در بیمارستان...

 

اگر اینجا بنشینی

و تنها یک عدد بلیط

فضایت را پر کرده باشد

آنقدر خیابان را انتظار می کشی

تا ماشینها می ایستند

وتو

با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت

از کنارشان می گذری!

 

حالا تو در حرکتی

و می توانی خودت را سوار کنی

و دیگران را

آخرین نفر همیشه جا...؟

-دارد

آقا

لای در

-می ماند

به دنباله ای

که باد

می خورد

به کودکی ات

سرما خورده

لطفا شیشه را بکشید...

می خندد

وتکان می دهد دستش را

برای بامزه ای

که نصفش بیرون

افتاده از چشم همه ای

که کلی کار داریم

می رسیم ؟

نمی رسیم ؟

به

 

ایستگاه اول

خارهای بی سیم دار!

رد می شوم

حتی اگر پنچر بشوم...

 

ایستگاه دوم

میدان مین آآآ

هر چه روی پدال

فشار می دهم

نمی گیرد !

احتمالا

دیشب

وقتی در خواب ناز بودم

ترمزهایم را بریده اند

 

یک انفجار ساده

حتما

تکه هایت

به بیمارستان می رسند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط وحید محمدرضاپور  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط وحید محمدرضاپور  | 

 

 

گاهي اوقات

چشمهايت

شغال مي شوند!

بو مي كشند

اندامهايي را كه زيادي تب دارند

و در امتداد يك پياده رو

هميشه

به بن بست مي رسند...!

 

آب از دهانت مي چكد

هاري !!

هار!!

و روبرو

غزا لي كه آرام آرام مي لرزد

نزديك مي شوي

با پنجه هايت

و نمي داني

او

تو را غزا لي مي بينيد

در بن بست

بازيگوش

تب كرده اي

از گرمايش

زبانه مي كشد

و تو را

مي بلعد!

حتي انحناي اندامت

در گلويش گير نمي كند!

و بي هيچ ليوان آبي

تو را

چه آسوده مي نوشد

تا قطره هاي آخرت

 

تمام كه شدي

باز

گاهي اوقات

چشمهايت

سگ مي شوند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط وحید محمدرضاپور  | 

 

 

 

۱)

   او را گرفت از من

   برای همیشه

   و من

   کودکی بودم

   که خدا را خشمگین نگاه میکرد 

۲)

   قد میکشم

   و هنوز هم اوست

   که میتواند امروز را بارانی انتخاب کند

   و کافیست دگمه ای را فشار دهد

   تا دختری در مقابل من شکل بگیرد

   او چتری دارد که من ندارم

   و یک خیابان حرف

   که دارم...

۳)

   به خانه می رسیم

   لباسهایم خشک است

   چشمهایم!؟

   ...

   البته اگر عجله داشته باشی 

   میتوانی دوربینت را برداری

   و دورترها که من نمی بینم

   ببینی

   ...

   چمدانش را بسته است

   چترش را هم

   برای یک روز بارانی دیگر

   تیز می کند

   من

   پشت پنجره

   آسمان را نگاه میکنم.

  

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط وحید محمدرضاپور  | 

 

تهمت

 

ميزدند

 

لگد

 

به پهلوهايم فرو رفته بود

 

عكسم را ببين

 

توي همين كاسه آب

 

كه مي خواهند بنوشم

 

هيجان را ببين

 

روي پشمهايم

 

وگوشهايم كه دراز شده!

 

بوي خون ميدهم

 

فكر ميكنند منفي است

 

ومثبت خواهد بود

 

وقتي كار از كار گذشته است

 

وتو

 

خونابه ها را مي بيني

 

وقبل از آن

 

صداي بره اي كه مي گويد:

 

« دوستت دارم»

...

به خانه ات مي رسم

 

از همين كوچه ها كه عادت كرده ام

 

باز كن!

 

منم

 

قطره هاي خون!

 

يوشا!

 

آخرين نبضم را بگير

 

زيرپاهايت

 

حالم، بدجوري خوب است!

 

آخرين نبضم را بگير

 

كادو كرده ام

 

با قرمزترين روبان قلبم

 

باز كن

 

كنار لبهايت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط وحید محمدرضاپور  | 

یوشا!

امروز از پشت بارانی چشمهایت میایم

و چقدر

از رنگین کمان چشم تو

 فاصله دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط وحید محمدرضاپور  | 

    

يوشا!

با اينكه مرورت مي كنم

هر روز

هر شب

تا ماندني شوي

نمي دانم امتحان فردا را

چگونه خواهم داد؟

...

معلم چه سخت ايستاده است

وچه بيرحمانه نگاه ميكند.

 

 

                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط وحید محمدرضاپور  | 

يوشا

مواضب باش!

تكيه كردي

پشت بام عشق نرده ندارد

آنروز هم از پشت نرده هايي كه نبود

تو را ديدم...

افتادم

امروز تمام فكرم اين است

براي پشت بام هاي اين شهر نرده بسازم

تا من

 كه شبيه تمام پسران اينجايم

به تو

كه شبيه تمام دختران اينجايي

نگاه كنم

آسوده

و

نيفتم. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط وحید محمدرضاپور  | 

آهای!

با توام

تو!

که فکر می کنی زیبایی

پیاده شو!

رویای من و یوشا

دو نفر بیشتر جا ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط وحید محمدرضاپور  | 

 

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">