
اگر اینجا بنشینی
هیچگاه نخواهد آمد
و یا آنقدر دیر
که سهراب در بیمارستان...
اگر اینجا بنشینی
و تنها یک عدد بلیط
فضایت را پر کرده باشد
آنقدر خیابان را انتظار می کشی
تا ماشینها می ایستند
وتو
با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت
از کنارشان می گذری!
حالا تو در حرکتی
و می توانی خودت را سوار کنی
و دیگران را
آخرین نفر همیشه جا...؟
-دارد
آقا
لای در
-می ماند
به دنباله ای
که باد
می خورد
به کودکی ات
سرما خورده
لطفا شیشه را بکشید...
می خندد
وتکان می دهد دستش را
برای بامزه ای
که نصفش بیرون
افتاده از چشم همه ای
که کلی کار داریم
می رسیم ؟
نمی رسیم ؟
به
ایستگاه اول
خارهای بی سیم دار!
رد می شوم
حتی اگر پنچر بشوم...
ایستگاه دوم
میدان مین آآآ
هر چه روی پدال
فشار می دهم
نمی گیرد !
احتمالا
دیشب
وقتی در خواب ناز بودم
ترمزهایم را بریده اند
یک انفجار ساده
حتما
تکه هایت
به بیمارستان می رسند


گاهي اوقات
چشمهايت
شغال مي شوند!
بو مي كشند
اندامهايي را كه زيادي تب دارند
و در امتداد يك پياده رو
هميشه
به بن بست مي رسند...!
هاري !!
هار!!
و روبرو
غزا لي كه آرام آرام مي لرزد
نزديك مي شوي
با پنجه هايت
و نمي داني
او
تو را غزا لي مي بينيد
در بن بست
بازيگوش
تب كرده اي
از گرمايش
زبانه مي كشد
و تو را
مي بلعد!
حتي انحناي اندامت
در گلويش گير نمي كند!
و بي هيچ ليوان آبي
تو را
چه آسوده مي نوشد
تا قطره هاي آخرت
باز
گاهي اوقات
چشمهايت
سگ مي شوند...

۱)
او را گرفت از من
برای همیشه
و من
کودکی بودم
که خدا را خشمگین نگاه میکرد
۲)
قد میکشم
و هنوز هم اوست
که میتواند امروز را بارانی انتخاب کند
و کافیست دگمه ای را فشار دهد
تا دختری در مقابل من شکل بگیرد
او چتری دارد که من ندارم
و یک خیابان حرف
که دارم...
۳)
به خانه می رسیم
لباسهایم خشک است
چشمهایم!؟
...
البته اگر عجله داشته باشی
میتوانی دوربینت را برداری
و دورترها که من نمی بینم
ببینی
...
چمدانش را بسته است
چترش را هم
برای یک روز بارانی دیگر
تیز می کند
من
پشت پنجره
آسمان را نگاه میکنم.

تهمت
ميزدند
لگد
به پهلوهايم فرو رفته بود
عكسم را ببين
توي همين كاسه آب
كه مي خواهند بنوشم
هيجان را ببين
روي پشمهايم
وگوشهايم كه دراز شده!
بوي خون ميدهم
فكر ميكنند منفي است
ومثبت خواهد بود
وقتي كار از كار گذشته است
وتو
خونابه ها را مي بيني
وقبل از آن
صداي بره اي كه مي گويد:
« دوستت دارم»
...
به خانه ات مي رسم
از همين كوچه ها كه عادت كرده ام
باز كن!
منم
قطره هاي خون!
يوشا!
آخرين نبضم را بگير
زيرپاهايت
حالم، بدجوري خوب است!
آخرين نبضم را بگير
كادو كرده ام
با قرمزترين روبان قلبم
باز كن
كنار لبهايت.

یوشا!
امروز از پشت بارانی چشمهایت میایم
و چقدر
از رنگین کمان چشم تو
فاصله دارم.
يوشا!
با اينكه مرورت مي كنم
هر روز
هر شب
تا ماندني شوي
نمي دانم امتحان فردا را
چگونه خواهم داد؟
...
معلم چه سخت ايستاده است
وچه بيرحمانه نگاه ميكند.
مواضب باش!
تكيه كردي
پشت بام عشق نرده ندارد
آنروز هم از پشت نرده هايي كه نبود
تو را ديدم...
افتادم
امروز تمام فكرم اين است
براي پشت بام هاي اين شهر نرده بسازم
تا من
كه شبيه تمام پسران اينجايم
به تو
كه شبيه تمام دختران اينجايي
نگاه كنم
آسوده
و
نيفتم.
با توام
تو!
که فکر می کنی زیبایی
پیاده شو!
رویای من و یوشا
دو نفر بیشتر جا ندارد.
نه!
دوباره چشم ميگذارم
شايد برگردي!
يوشا!
آخرين بار كوچه تاريك بود،يادت هست؟
كوچك بوديم
يادت هست؟
من چشم گذاشتم،تو خنديدي
يادت هست؟
...رفتي و هنوز يادم هست
چشمهاي بسته ام را،سالهاي تنهائي
سالهائي كه شمردم
ميشمارم!
ميشمارم!
به صد كه رسيدم...
نه!
دوباره چشم ميگذارم
شايد برگردي!